صدای تلویزیون میاد.اهنگنارنیا.تو ذهنم اما همش میگه سیگار پشت سیگار شب گوشه ای به ناچار سیگار پشت سیگار پای چپ جهان را با اره ای بریدن.بعد باد این کدورتی که با خودم دارم می افتم و حس میکنم خیلی سخته خودمو دوست داشته باشم.دکتر ریه ازم پرسید سیگاری هستی؟یه بار سال ها پیش دندانپزشک ازم پرسید.موضوع اینه که نیستم اما انگار بدنم وایب سیگاری بودن میده.اگه ربطی داشت میگفتم بخاطر سیگارهایی که بابام میکشیده تو بچگیام اینجوری شدم هرچند میشه یه ریه نسبت داد اما دندون نه.مامانم همش برام چایی میریزه دوست ندارم ناراحتش کنم اما نمیتونم مجبورم یکیو ناراحت کنم و بخاطر وقایع مجبورم و نامانوسم.ادم ها رو دوست ندارم میدونم خیلی آسیب پذیزشدم.میدونم این دنیا فاقد کارماست.این ناامیدم میکنه باعث میشه گلوم هرلخظه خشک تر بشه.به همه آدمایی که تاخالا فرار کردن و دوستشون دارم فکر میکنم.به صابر ابر توی اینجا بدون من.به کافکا در کافکادر کرانه امشب نودل میپزم.از خودم میپرسم اگه شوهر داشتم الان اوضاع چطور بود به این نتیجه میرسم که بستگی داره اون شوهر کی باشه چی باشه؟
اما اگه شوهر خوبی باشه نمیذاره بترسم.حداقل تا چهارشنبه.اره راستش دارم میترسم.از دردم نخوابیدن از تحمل دارم میترسم.