امروز میرم دکتر تا این بخیه ها تموم بشه ناراحت نیستم از روز دوم بدنم درد هاشکمتر شد و فکر میکنم بخاطر مدیتیشن ها بود که زود تر اوکی شدم اما خب همه اینا رو به جون خریدم تا همه می عوض شده همه چیز.
آها تا یادم نرفته دوست ندارم روز ملاقات یادم بره که اون زنیکه و شوهرش مثل دلقک های شهربازی اومده بودن و داشتن تلفنی بالا سرمون امارمو میدادن.اون یکیهم که پشم من هم نیست که والا ببینمش راجب کارما حرف زد.خب یادت نره دختر جون .مگه سنگی تو؟
یه لیوان آب آناناس کنارمه.عصر مثل یه کار سمی دور خودم پیچیدم و تو دستشویی گریه کردم و هم قندم افتاد هم درد هام نمیرفت.کم کم بهتر شدم چای یخ خوردم چای های مامانم.همه درد دنیا تو وجودمه .
دلم میخواد بعد از این چند ظرف سالاد کاهو درشت بخورم.
همبرگر با چدار و سیب.
سالاد ماکارونی.
من خیلی خسته و داغونم اونقدر که حتی نمیتونم اسکرینشات بگیرم.
اما امروز به خدای بارون گفتم چقدر از این آدمای...کش بدم میاد و امیدوارم خدایی که اونقدر بزرگه که معجزه بارون داره من و عزیزانم و از دست شون رها کنه و ببره تو قله های پرنور.
اینم از این حرفای خاله زنکی باشه تا بعد چشمام داره میره.بذون مسکن حتی!
مثل وقتی به دنیا میای اولین چیزی که تو اتاق ریکاوری بهم گفتن این بود صحبت کن ببینیم صدات میاد؟!
نکنه واقعا دوباره به دنیا اومدم؟
درد شدیدیو تجربه میکنم.دکتذ نگفته بودی این درد اینقدر منحصر به فرده.حضور در بیمارستان دیوونم کرد.دکتر من خیلی خسته ام.
اوه بله من آدم فلسفی ایعستم و حالا اینجام.بعد لزهوزذن صبحانه در کافه مورد علاقم درست دوازده ساعت بعد من اینجام.روی تخت توی دست چپم انژوکت.هر چند فردا شب این موقع احتمالا احوالات مهخوف تری دارم.نه اونقدر سافت که مثل الان یک روز مناسب برای سگ شدن ببینم یا که زمان مصطفی مستور بخونم.الان فقط یه انژوکت دارم که پرستار بهم گفته دستتو تموم نده.اما من همونطور که میدونید فلسفیدن رو دوست دارم ودارم فکر میکنم اینجا بودنم دلیل بخصوصی غیر از درمان داره اره من یه چیزی هست نهچکه باید بفهمم یه چیزی مثل اینکه راحیی چیزی احمق هستم و تو این موقعیت قرار گرفتم تا بفهمم.اکثر اتاق ها همه خوابن . تنها جذابیت اینجا نمای آسمون از پنجره س.اگه صبح زود بیدار باشم و پنجره باز پیدا کنم میخوام دم طلوع به پنجره بروم.خسته ام.یعنی این فلسفه رو خواهم فهمید؟
دوستت دارم و تو نمیدانی ومن هم درست نمیدانم اما در این برهه از زندگی امشب حالا فردا که Bمیروم به تو نیاز دارم به اینکه برگردم و تو را ببینم مثل شب ماه نو.
مضطربم کمی احساس استیصال دارم .
کم کم دارم میترسم میدونم نیاید بترسم.خوابم نمیره.دستشپیی دارم و برق دستشویی سوخته.بینیم میده و دارم به پسف ز دا شب فکر میکنم و همین الان آدما دارن به چه چیزایی فکر میکنن کافیه بریتو صفحه اول بلاگفا یکی نوشته پیر پسر یکی نوشته ویزام اومد.من چی بنویسم دکتر؟بنویسم با اینکه پذیرفتم رنجمو هنوز دارم ممارست میکنم.بگم فردا کلی کار دارم و غمگینم.دکتر بخدا کسی جز خودم نمیفهمه درونم چقدر دردناک شده درونم .
دکتر
چیه زندگی آخه.همس باید مواظب خودتب باشی
چیه زندگی داره می ترسونه منو.
سال بعد از اولین کنکور یک جوری است.یک جوری که انگار به مچ یک پایت طناب بسته و برعکس از جایی آویزانی.ناراخت و غمگینی اما در حال شکل گیری و نگهداری روابط دوستانه ای که از مدرسه به جا مانده هستی شاید حتی نگرانی که دوست هایت را از دست بدهی.میل به استقلال داری در مورد این ه و دانشگاه رفتن مرددی.چون تایم زیادی برای دوباره کنکور دادن در خانه آای امکان دارد مورد پرخاش و تضاد و بهم ریختگی از جانب خانواده قرار بگیری.
فکر نکن دانشگاه رفتن همیشه روابط خاص و سازنده ای میسازد.من در دانشگاه با کمرنگ ترین و ناهماهنگ ترین دوست هایت آشنا شده ام.ادم هوایی که نه شبیه ام بودند نه حتی متضادی که میان بکشد مراوده داشته باشم.هرچند در دانشگاه مراوداتم را حفظ کرده ام هنوزم هم دارم اما کم.ادم ها ممکن است آدم های مورد علاقه و دوست داشتنی زندگی را هرجایی پیدا بکنند.
اگر میخواهی دوباره کنکور بدهی خودت را از ناحیه روان دیوانه نکن.برنامه ای خوب بچین.حتی سرکار سبک برو.تقریح هم بکن.
دو نکته
اول اینکه از ترس حرف آدم ها سریع به دانشگاه نرو.
اگر مرددی یا بعد از انتخاب مردد شدی و فکر کردی باید برگردی باز هم به دیگران اعتنا نکن و برگرد
اگر میترسی با دانشگاه نرفتنت همیشه بدون تحصیلات میمانی و این فاصله نمیگذارد روزی دانشجو شوی صبر کن تو هر زمانی میتوانی با تصمیمات درست برگردی
در این برهه مهارتی کوچک برای دوران دانشجویی و گذران مالی دست و پا کن
مهم ترین همین که گفتم درست انتخاب کن حتی اگر دیرتر به دانشگاه بروی حتی اگر رفتی و مجبور به انصراف شدی.
زندگی من کجا میگذرد
روی عرشه کشتی،پشت پنجره قطار,زیر شکوفه ها،میان سرمای محوی که منتظر آغوشی گرم،در غار های پرنور،واقعا چه جاهای خوبی زندگی میکنم.نه خوب بهتر که پشت یک میز اداری نیستم که دست با تو را در یک رستوران بگذرانم.نه این دیت هیجان خاصی ایجاد نمیکند عزیزم.دیت بهتر نیست خلاقیت های تو را شکوفا کند و از صبح روز کاری فردا تو را جای بگذارد و صبحانه را در دورترین جای ممکن میل کنی.هنوز آن در را پیدا نکرده ای؟دری که رو به کشور مورد علاقه آن بازمیشود درست مثل سریال گابلین.پس بگو تو کجا زندگی میکنی در موهای دماغ یک رییس خشمگین یا در کتابی که زیر شارژر گذاشته ام.عزیزم اینگونه که نمیشود کمی بیا نزدیک جاهایی که من زندگی میکنم.تو را فردا میبینم لای کتابی که شروع کرده ام شاید در کتابخانه تاریکی که زود تعطیل میشود.بهرحال من از تصور دیدن تو در قطار پشت این میز اداری لب هایش را میگزم و این یعنی من خود را از دست داده ام.
الان داشتم فکر میکردم مثلا اگر کسی اینجا رو کامل بخونه فکر میکنه من کیم و چقدر واردات قلبم بالاست.کاش اینطور بود.من عبوسم.
هنوز مکالمه ای میانمان نیست تنها پلک هایت بالا و پایین میآورد و می آید سر جایش مینشیند.من اصلا حواسم نیست که دست در موهایت میبریو بعد راستی زبان بدن تماس دست با موها و خیره نگاه کردن کسی چه میتواند باشد.بهرحال این قطار حالا حالا ادامه دارد و این والس و والس های بعد تر.به کوپه ام برمیگردم سرم را به خنکای شیشه و دستم را به کتاب میرسانم.خسته نیستم.صبح بزودی میرسد.صبح مربای توت فرنگی میخورم با تست های ترد و چای بعد به قسمت بیرونی قطار میروم.سیگار کشیدنش را نگاه میکنم.نگرانم دارد مرا از خودم میرباید...
عزیزم تا به کی در بلاگفا غر بزنم.هوا تاریکه اتاق تاریک تر.من اغالب در تاریکی میشینم.حوصله ندارم اگر هم داشته باشم از بین میره.
اقای تینکس.
آقای تینکس خودش کاملا نه اما وایب کلیش شبیه تایپ مورد علاقه کنه.وقتی مشکی میپوشه.بینی بزرگش که به صورتش بی نهایت میاد من بینی بزرگ دوست ندارم اما بینی این بشر واقعا تپ صورتش موهبته.بعد پیراهن مشکی که هیلیبهش میاد و اونجوری که دست هاشو مثل پسرهای ایتالیایی تو عکس میزاره.خیلی دوست داشتم بدون ارکتایپش چیه.دلم برای اون روزا تنگ شده و این پبشر موهاش بلند شده.وایب پسر های سیسیل میده اما یکم زشت ترش.پارذ اخلاق نشیم که ازش گفتن فایده ای ندارد.
خب مدل سردردم اینجوریه که انگار سرمو مدت زیادی نگه داشتم تو هوا البته که تو اتوبوس این اتفاق افتاد.نمیذونم برا داستان ثبت نام برم یونی یا برم کافی نت اتوماسیون های اداری واقعا برایذهنم فشار های بزرگی هستند.کسی میدونه چطوری بدون گواهی موقت میتونم توی سجاد ثبت نام کنم؟؟
سرم درد میکند انگار ی توپ سنگین به سرم برخورد کرده.پشت گوش هایم هم درد میکند.خواب بیهوده عصرگاهی آزرده ام میکند.صدای کنعانیان را میشنوم از تلویزیون.حالم خوب نیست احساس میکنم به تهوع تمایل دارم.احساس رنج میکنم.احسنس میکنم در منفی ترین حالت خود چه بسا در منفی ترین حالت خودم قرار دارم در حالت تاریکی محض امیدوار بودم به خاطر احوالات ستاره شناسی باشد.نه.کوچکتذبن دغدغه ها مثل ثبت نام سجاد مثل لک روی پا و ازمایش حتی عضو فلان جزوه شدن همه این ها دارند مغزم را میخورند.
بیا اقرار کنیم همه ی ما به قطار هایی نیاز داریم وقتی غمگین میشویم سوار قطار احوالاتی شبیه تراپی به ما دست خواهد داد.
اگر قطار خنک باشد و در فصلی گرم باشیم بی نهایت بهتاست اگر نه این تراپی تا مقصد ادامه دارد.
دردی که احساس میکنم احساس میکنی به وقت پخش شدن این موسیقی بیش از حد ارام؟؟خب درد به جسم رسیده و این آزاردهنذه ترین بعد هر چیز برای من است.وقعی چیزها به جسم و فیزیک میرسند حتی اتفاق های روحی و روانی.
نمیدانم بیهوده بوی رنگ روغن در سرم میپیچد ۴ قسمت سریال زرد دیدم و نگران نخ دندانی که پشت ندانم گیر کرده و لکی که از سرکار روی پایم مانده هستم انگار نه انگار که این ها قلقلک هستند.یک قلقلک سطحی و مرسوم.
از آن تلفن ها که با انگشت یک دور باید کامل عدد را بچرخانی در یک شهر که ترابری بودن افراطی آسمان خانه تاریک است مامان برایم وقت دکتر اطفال گرفت.نمیدانم چرا آن روز احساس کردم تصویر زندگی اینگونست بعد هر بار مادربزرگم میگفت. میرم خونه فلانی خانوم قرعه کشی فکر میکردم خانه اش این شکلیست.
من خودم را برای خوابی آرام و زودهنگام آماده کردن اما نشد.
امشب داشتم وویس های ارکتایپ ها را گوش میدادم دانستم یک شخصیترپاستگر در زندگیم کم دارم به علاوه همه آن شخصیت های دیگر که نداشتم.
امروز هزار پیشه را خواندم تختمالا فردا هم آگنس یک کتاب از استر هم که اسمش یادم نیست سریال ندیدم اینستاگرام را هم تعطیل کردم تا این چند روز را بهتر از پیش بگذرانم.دپست دارم هفته آینده یک پیک نیک هم بروم.حالا میخوابم.از بوکوفسکی اولین بار است داستان میخوانم.مرا یاد کافکا می اندازد.خوش یخالتان اگر آسان فرار میکنید حتی در داستان از خانه میروید بعد در اتاق های مختلف زندگی میکنید در رستوران های مختلف صبحانه میخورید و در می خانه ها مینوشید.واقعا زندگی در داستان های آمریکایی جذاب است حتی اگر یک کتابدار ساکت باشید.
آدم چطور فرار کند وقتی میداند فرار نکرده اش هم نسخه پر هراسی از شخصیتش را نشان میدهد.موهای بافته اش میریزند.میداند لباس هایش در چمدان کوچک جا نمیشود.
آدم چطور فرار کند وقتی از فرار میترسد؟؟؟
عزیزم امروز در گردابم.عزیزم من میخواستم گردباد باشم تا من را ببینی میخواستم جنگل نباشم باتلاق نباشم قورباغه نباشم لانه نباشه من میخواستم گردباد باشم تا تو مرا ببینی.عزیزم اما حالا در گردابم.راستش حتی نمیدانم گرداب چیست.بعدتر که از گرداب بیرون آمدم به دیدنم بیا حتی اگر گردباد نبودم مثل گردباد من را احاطه کن.عزیزم میخواستم تمام شعر هایم را برای تو بنویسم بعد یادم آمد سال هاست شعر نمینویسم اصلا یادم آمد سال هاست کارهای معمولی و غیر معمولی گذشته را انجام نمیدهم هرچند خور و خواب و زنده بودن شامل آنها نیست.بعد از مدت زیادی مجموعه شعری از مارگارت اتوود خواندم.بعد یادم آمد که روزگاری از کلمات خوشم می آمد.از غافل گیری شعر های کوتاه مثل قند قبل از چای دهانت را شیرین میکنند نه خود تلف میشوند نه چای را تلف میکند.راستش را بخواهی حتی دستم به کوتاه نویسی هم نرفت که نرفت فقط به این فکر کردم در گذشته چگونه مینوشتم مثل کسیکه راه رفتن را فراموش کرده.مثل کسی که خودش را نمیشناسد.
گردنم درد میکند.احتیاج دارم تنها باشم.ذر اتاق.ذر قطار.ذر لابی هتل.در کتابخانه نیمه خصوصی.در رستوران قطار.اما در کافه بیمارستان نمیخواهم تنها باشم.کنارم بشین.لوبیا را سر بکش.با من بخند.بگو قشنگ میخندم.
صدای تلویزیون میاد.اهنگنارنیا.تو ذهنم اما همش میگه سیگار پشت سیگار شب گوشه ای به ناچار سیگار پشت سیگار پای چپ جهان را با اره ای بریدن.بعد باد این کدورتی که با خودم دارم می افتم و حس میکنم خیلی سخته خودمو دوست داشته باشم.دکتر ریه ازم پرسید سیگاری هستی؟یه بار سال ها پیش دندانپزشک ازم پرسید.موضوع اینه که نیستم اما انگار بدنم وایب سیگاری بودن میده.اگه ربطی داشت میگفتم بخاطر سیگارهایی که بابام میکشیده تو بچگیام اینجوری شدم هرچند میشه یه ریه نسبت داد اما دندون نه.مامانم همش برام چایی میریزه دوست ندارم ناراحتش کنم اما نمیتونم مجبورم یکیو ناراحت کنم و بخاطر وقایع مجبورم و نامانوسم.ادم ها رو دوست ندارم میدونم خیلی آسیب پذیزشدم.میدونم این دنیا فاقد کارماست.این ناامیدم میکنه باعث میشه گلوم هرلخظه خشک تر بشه.به همه آدمایی که تاخالا فرار کردن و دوستشون دارم فکر میکنم.به صابر ابر توی اینجا بدون من.به کافکا در کافکادر کرانه امشب نودل میپزم.از خودم میپرسم اگه شوهر داشتم الان اوضاع چطور بود به این نتیجه میرسم که بستگی داره اون شوهر کی باشه چی باشه؟
اما اگه شوهر خوبی باشه نمیذاره بترسم.حداقل تا چهارشنبه.اره راستش دارم میترسم.از دردم نخوابیدن از تحمل دارم میترسم.
هر روز به خودم قول میدم آدم خوشحالی باشم اما همین که اون روز شروع میشه عنوان از کف میدم ناراحت و غم گیم وناپیدام.بیهوده ام در یک کلام.دیشب واقعاً ی چیز جالب فهمیدم راجب hz و نمیدونم بهتم زد.
ساعت از دو بامداد گذشته پای آلبالو گوش میدم.عمین الان دیدم اون دختره که چندساله میشناختم ازدواج بین المللی کرده اونم ملیت مورد علاقش.برام جالب بود چون فکر میکردم از این هاست که تو این مود ها نیست . بهر حال آدما چی میدونن از هم.من اینجا تو این شب سرد بارونی دارم با چیزهایی دیگری دست و پنجه نرم میکنم.اما بهم ثابت شد این بشر قدرت جذب بالایی داره.
همچنان بعد از موضعی که برام پیش اومده و خودم میدونم البته همه ی این آدما هم میدونن.خانوادم خسته کردنم.با وجود این اتفاق ها بازم رو نرو من میرم.بادم بمونه یادم بمونه تو این روزا سر نوشابه و اسنپ فود و پول و دندون و هربرت بگایی جزیی دارن خرصن میدن.همین الان میم با صدای بلند باهام بحث کرد و انگار گوشام داغ شده و چون پ چ چون اون داستان اگه صدامو بلند کنم جسمم به گا میره.
روز جمعه ای مامانم با دود کردن کوفت مثلا پاکسازی انرژی منفی روی مهم میرود خب همیشه این داستان هست .انگار در قسمتی ازشقیه ام چیزی شبیه مشت دست باز و بسته میشود گمان میکنم چیزیانجا شبیه پمپاژ قلب باز و بسته میشود.من یک بی میل هستم.
آدم میداند باید چه کند اما نمیکند آدم چیست چرا آدم اینقدر ساده و گاهی از پیچیدگی به دست و پای خودش گره میخورد.
من سال هاست در روابطم مشکل دارم حالا به اوج رسیدم اوج نخواسته شدن.نخپاسته شدنی که خودم ساختم.
بزار بهت بگم یه جمعه دلچسب پاییز چه جوریه؟
درحالیکه شب سرد بوده هوا با گرما خورشید و انعکاسش روی بدنت از خواب بیدار میشی و پنجره رو بازمیکنی و سرمای ستودنی به صورتت و شونه هات پناه میاره.بعد صبحانه میخوری.صبحانه ای که دوست داری.بعد لباس های مورد علاقتو میپوشی و خودتو به اولین قطار میرسونی تا به خونه دوستت بری و توی دورهمیشرکت کنی.موهاتو با پارچه باریک مورد علاقت میبندی و دامن گلدارتو با کت ساده و پیراهن کوتاه زیرش ست میکنی و قطعا بوت های دلفریب هم.در قطار کنار پنجره کتاب میخونی به کتاب از مارگارت اتود چون امروز دلم میخواست یکی از کتاب هاشو داشتم و میخوندم.قطار خلوته و این باعث میشه حس خوبی داشته باشی.حضور چند دقیقه ای قطار در ارتفاع باعث میشه احساس تعلیق کنی.در قطار با زنی هم صحبت میشی.زن فورا تو رو می شناسه چون همکار قدیمیترت در نشریه ای تصویری بوده.از قطار پیاده میشی برای دوستت گل های شیرین میخری.ادامه دارد...