اوه بله من آدم فلسفی ایعستم و حالا اینجام.بعد لزهوزذن صبحانه در کافه مورد علاقم درست دوازده ساعت بعد من اینجام.روی تخت توی دست چپم انژوکت.هر چند فردا شب این موقع احتمالا احوالات مهخوف تری دارم.نه اونقدر سافت که مثل الان یک روز مناسب برای سگ شدن ببینم یا که زمان مصطفی مستور بخونم.الان فقط یه انژوکت دارم که پرستار بهم گفته دستتو تموم نده.اما من همونطور که میدونید فلسفیدن رو دوست دارم ودارم فکر میکنم اینجا بودنم دلیل بخصوصی غیر از درمان داره اره من یه چیزی هست نهچکه باید بفهمم یه چیزی مثل اینکه راحیی چیزی احمق هستم و تو این موقعیت قرار گرفتم تا بفهمم.اکثر اتاق ها همه خوابن . تنها جذابیت اینجا نمای آسمون از پنجره س.اگه صبح زود بیدار باشم و پنجره باز پیدا کنم میخوام دم طلوع به پنجره بروم.خسته ام.یعنی این فلسفه رو خواهم فهمید؟