وقتی آدم نباشی و گاو باشی ممکنه همسایه باشی یا کسیکه مارو کنارم نشسته ممکنه زن صندوقدار فروشگاه باشی یا هرکسی.
وقتی مریض میشی شعور نداری و همه جا دهانتو باز میکنی و سرفه میکنی. من که جای تو نرفتم پیش آدم مریض فامیلمپن تو مهمونی یا من که نرفتم آب بازی یا نه من که نرفتم هرجا که تو رفتی و مریض شدی. هنوز پاییز نشده و دهنتو نمیتونی نگه داری و بقیه رو مریض میکنی.
چرا انقدر گاوی
به خودت بیا.
بی حوصله ام. گاهی خواب ها شبیه یک تونل وحشت هستند از اینکه میتونی بیدار شی خوشحالی. اما امروز خوابم نرفت. گلوم درد میکنه همینطور شونه راستم. شبیه وضعیت عجیبی هستم انگار تصادف کردم ولی من تصادف نکردم. دکتر منو ببخش فکر کنم دارم زحمات تو و خودمو هدر میدم. امروز روز بهتری از دیروز بود.
سلام این منم خدای تردید های تودر تو
زنی که ومیلنیا میبینن
زنی که دوست داره فصل جدید امیلی در پاریس بببینه
سلام این منم زنیکه جز نوشتن چیزی را لمس نمیکند
امروز ازلپن جای قشنگ اومذم ولی شبیه جسد هستم
من کابوس و رنجم کاش بفهمم من چیم چیکار دارم میکنم واقعاً از همه جهات خالی و بی بهره ام.
من اون بودم که همه چیو سخت میگرفتم من اونی بودم که محیط کاری دوست نا داشتنی دقم میداد.تو اونی بودی که راحت بودی آروم بودی. تو اونی بودی که به من گفتی فلانی سخت میگیری.
آره این منم که هرجا سخته میدونم دیر تر تموم میشه میدونم مسئولیت پذیری سخته بیشتر از اون تحمل کردنه.
تا اینجای هیچوقت روانشناسی زرد درد منو دوا نکرده و گوشه گلوم درد میکنه.
ساعت ۴:۳۲ بامداد شونه ام درد میکنه و لانا off to the races میخونه عزیزم دلم نمیخواهد بخوابم میترسم بخوابم باز زتذگی از دستم بره. شونه ام طوری مچلم کرده که مراقبه نمیکنم و یوگا و رقص هم دوزده انجام نمیدم.
میدونم یه گرفتگی جزییه.
شما چه موقع از روز یا شب بهتر مینویسد؟؟؟
واقعا نمیتونم هیچ بگایی جسمی تحمل کنم اگه واقعاً این پیش بیاد دیگه تمومه کل زندگی میزارم کنار . شونه راستم داره آلارم میده بدون اینکه چیزی بلند کره باشم کار کرده باشم تو این مدت.
بیا سرمونو بیاریم بالا و نگاه کنیم.
من دیگه نمیتونم راحت روی کاغذ ذهنیتمو پیاده کنم. عزیزم من عاشق صدای کیبوردم وقتی با صدای ویالون قاطی میشه.
بیا یادمون باشه که خوندم مردم چه ساعت های از روز کی مینویسن.
یادمون بمونه آهنگ قلعه متحرک هاول هم گریه میارتم هم هیجان زده میکنم.
هنوز دارم به خواب امروز صبح فکر میکنم.
به خاطر انرژی حنفی شدیدی که دارم حالم بده همه چیبیشتر تو چشمم بد میشه مثلا اینکه ناهار دیر خوردم بعد هم خورش شلم ترش و تخمی بود و اینکه کدام حس ضعف دارم درحالیکه گاهی شبا فقط نودل میخورم یا غذای حاضری و این جسمدارم و حس اون بادمجون هایتخمی خام توی ترشی لیته حالم صدبار بدتر کرد کاش یکی زنگ بزنه بگه این ترشی بندریش فرق داره با لینه ساده اش انگار ساده اشو یه آدم تخمی طراحی کرده.
بعد حتی اون دوغ آبعلی اون بیسکویت مادر. از همه شون بدم میاد .
بدترین قسمت امروز اونجا بود که اومدم لغات جدید بنویسم شونه راستم سنگینی کرد فکر اینکه از این ناحیه داستانی برام پیش بیاد میتونه درجا بکشتم و در راستای نجات چند روزه دوباره دستام خواب میره.
آره عزیزم روزا مثل بارون از لای دستام داره میره.
پایین تر سطح ارتعاشی دارم و دارم جون میدم تو دستای خودم.
معدم میسوزه. امروز بعد اینکه اینجا پست گذاشتم یه سری وب خوندم یکیشون یه دختری درست تو سن من و چقدر موفق و اوکی و خوشحال خواستم براش کامنت بزارم اما بسته بود حوالی عصر باید جایی میرفتم و نرفتم و از راه پله ها برگشتم حالم بد بود و حس کردم فشارک افتاده و مامانم با وسایل ناهار. رفته بود دوباره خرید. غذا ترش و تخمی بود. حالم بده. نمیدونم باید چیکار کنم برای چیزی که نمیدونم باید چیکار کنم. زندگی بدون جهت گیری میشه زندگی توی تمام این ده سال یعنی باد منو ببر من مقصد ندارم احساس میکنم مدام با تهوع دریایی مواجهه ام در خشکی زمین.
یه کانال نویسه هست که چون باهاش رودربایستی دارم نمیتونم لفت بدم و خب چندساله میشناسمش. اینطور نیست که بدم بیاد ازش ولی این مدت مدام مدام میگه وای من پولدار بشم. بعد مدام عن یه کانال نویس آنلاین شاپ دار میخوره که وای من فقط پولدار شم از فلانی خانوم خرید کنم تبلیغ کنم براش. وای کاش پیش فلانی بودم و براش عکاسی میکردم صدبار گفته من میخوام از فلانی خرید کنم بابا ما بده دیگه این همه مشتری داره.
چندبار حتی دیدم طرف به حرفاش واکنش هم نمیده.این ول نمیکنه.
چرا مردم اینجوری شدن.
اصلا دوستش داریاوکی برو باهاش دوست باش ازش خرید کنم روزی صدبار برای پنجاه نفر نگو کاش میتونستم خرید کنم ازش.
از بیمارستان برگشتی از بخش عکسبرداری راننده اسنپ خفه نمیشد تو خونه اشک ریختی دلت خواست بمیری آزاد و احتمالا او و دوستانشگوش دادی اشکاتو پاک کردی رفتی حموم. کسی نبود خونه. اون روز به خود کشی از همیشه نزدیک تر بودی. حالا هم که مدام بغض و گریه میکنی. فکر میکنی بیخودی باید بری دکتر؟فحر کردی نمیدونم قرصلتو دیروز زود و گاهی نمیخوری.
شاید مشکل اینه که تو برای همه زندگیت یا تنها بودی یا آدم خوبی کنارت نبوده و هرکسی که خوب بوده بیشتر کتکت زده. شاید تو برای همه اینا هم کوچیک و هم تنهایی.
تنهایی شاید یک تیر باشد شاید یک سیلی بزرگ و سهمگین. یک دلقک باش یک دلقک بی رحم. اگه این یه صحنه نکایشه باید شخصیت عوض کنی باید هیچی احساس و عاطفه ای نداشته باشی وقتی تنهایی وقتی برای صدمین بار تنهایی و خودت تنها راه نجاتی چرا باید احساسات و عواطف داشته باشی باید صخره بشی برای تحمل کردن باید دیگه خودت نباشیژود گریه آن نگیره باید کاری کنی آدمای تخمی دورت ازت بهترین اجازه ندم به خودشون که برای تو دردودل کنن یا احساس های تخمی ترشونو برات تعریف کنن. همه چیز در این خلاصه شده تو تنهایی و نجات دهنده خودت. حالا تو کنار آدمایی از زندگیت هستی که رکود های زندگیتو برات آفریدن تو حالا کنار آدمایی هستی که حالتو بد کردن.
پاشو برو به اتاق لباس موهاتو بالا ببند دیگه موهاتو نریز دورت قرار نیست تو دختر لطیف و آرامی باشی تو باید بجنگی.
لباس های ضمخت و شیکتو بپوش قراره از نردبان های شکسته بری بالا تنهایی کسی نجاتت نمیده چه بسا منتظرن نجلتشون بای.
از آدما بدن میاد از آدمایی که تو این یکسال ازارت دادن بیشتر و بیشتر. حالا یا باید این صحنه بسوزه یا باید تو نقش اول این صحنه بمونی.
یادت باشه هنوز داری یا آهنگ قلعه متحرک هاول مینویسی یادت باشه نوشتن بهت خیانت نکرد و نمیکنه یادت باشه روی اون صحنه میدرخشی یادت باشه J به تو نگاه میکنه و در آغوشت میگیره. یادت باشه تو روی اون صحنه میدرخشی و هیچکدوم از این آدمای عوضی دورت صزاز نیست حتی یه اون صحنه نزدیک بشن.
یادت باشه تو باید تنها برنده این صحنه باشی روی صحنه ایکه اونقدر طلایی و متمولانه و خاص هست که اون آدما که حالت ازشون بهم میخوره اجاره نزدیک شدن به اون سالن و صحنه ندارن.
یادت باشه اونا تو زندگی تو قراره فقطاسمتو یشنون
فقط قراره با شنیدن اسم تو دق کنن. یادت باشه اونقدر آروم که با آهنگ قلعه متحرک هاول میرقصی.
صحنه و سن و درخشش استعاره ست.
لپ کلام اگه قراره زنده بمونم باید زندگی ای داشته باشم که اونا فقط از شنیدنش حس خفگی کنم چه برسه به دیدنش.
داری به آهنگ قلعه متحرک هاول گوش میدی اون قسمت اول که غمگینم همزمان آروم اشکات میان. انگار اشکات آماده بودن بیان حتی وقتی آهنگ یه قسمت شادش میرسه.از خودت میپرسی مگه چندروز پیش نیود که گریه کردم چه مرگمه؟ نمیدونم چندوفت بعد از نجات اما پارسال همین موقع ها بود که فهمیدی مریضی چندروز بعد از تولدت. حتی اگه مخاطب همیشه اینجا رو بخونه میتونه بفهمه چی بود تویی که پیش بینی کرده بودی چت میشه.
دخترم تو همیشه در رنج بودی وقتی کودکیتو توی مراقبه دیدی گریه کردی و بهش گفتی حالا من هم مادرتم هم پدرت. تو دیدی اون بچه تنها و او دیدی که توی اون تنهایی بزرگ شدی
آرزو میکنیم مثل یوسوکه میمردی مثل یوسوکه. آکا یوسوکه نمیخواست بمیره. یوسوکه قشنگ زندگی میکرد. میدونم دوست داشتی یوسوکه زنده میمونم معلومه که دوست داریبچه ای که مینویسه زنده بمونه.
اما همچنان توی گلوت حجم پرفرسایش از بغض حس میکنی. شاید همه اینا برای این باشه که زندگی بدجور تو رو به گااا داده.
واسه اینکه تو همیشه در عذر و رنجی حتی وقتی بین پدرومادری شبیه یک بچه نازپرورده بزرگ میشدی هم رنج میکشیدی.
همه اینا شاید بخاطر آخرین زنگ مامان به ح بود ولی من کجا اشک ریختم وقتیکه داشتم میرقصیدمتا حواسم پرت شده و ماکان بهم گفت صدای دیوونه ها رو درنیار.. بخاطر همسایه ها. آکا تو باهاش کاری نداشتی تو با کسی کاری نداری اما داری قشنگ و حسابی از آدما و دنیا میخوری اولیش مادر خودت.
نمیفهمم این زن تا کجا قراره اذیتم کنه؟ چرا فکر میکنه من دشمنشم؟
انقدر صورتت اشکی شده که میخاره. نمیدونم بعد از خودم این متن چه حسی داری ولی با گریه و حال بدت یا فشار هوایی که بعد از نجات تحمل کردی حس میکنی میتونی براحتی مریض بشی و مطکئنی اینبار راه نجات انتخاب نمیکنی چون نمی ارزه نجات برای کی؟
درست بعد از نجات سخت تمرین فشار های روحی و مالی برام پیش اومد چی بود حکمت نجات؟
من خیلی خیلی خیلی دوست دارم این تئانر بببینم خیلی زیاد
این یه نسخه تصویری از کتاب موردعلاقمه.
اینروزا دوتا آهنگ از بیگی گوش میدم و حالم بده. مثل یه گاوم که نصف گلومو بریدن و نصف بقیه مونده. بعد امروز از کجا تا کجا پیاده اومدم اما اونقدر قدرت بگایی های ذهن زیاده که من هنوز دارم با فکر به خودم حمله میکنم. شونه راستم درد میکنه و حالم بده. تو راه دیکلو اثر کرد و کنار یه زنده مثل خمارا بودم و زنک هی منو نگاه میکرد.
حالا بزارید بهتون بگم این زنا که تو مترو و اتوبوس جلو چشم آدم میشینن بهت زل میزنن شبیه شخصیت بی چهره توی شهر اشباح نیستن؟ بیچهره والا باحیا تر بود.
تو دهن من دنبال چی میگردی میخوای دندونامو بشمارید.
اون که تو دهنت نفس میکشه که دیگه جلوتر از همه.
بهرحال. اونقدر اعصابم بگاست. یهو تو راه یاد این افتادم که کسی نیومد کلاس زبان دنبالم.
وای من هنوزم آدمای گاوی هیات دورم که میان دنبالم یا باهام میان. نمیدونم چیکار کنم ولی اینم نوعی ازبگاییه .
یعنی وسط جوونیام این داستانا نیودا باز شروع شد.
خب کجا بودم ؟
آها جای خوبی برای نوشتن غیر از توییتر غیر از اینجا تلگرام و تیریدز میشناسید ؟
جاییکه خواننده داشته باشه.
همینجا از اون زنی که خودکشی کرده بود ده سال پیش من تو همون خیابون سوار اتوبوس شدم و از اتوبوس از بالای پل نگاش کردم و تو دلم گفتم هرطور شده میشه درستش کرد عذر بخوام.
امروز خیلی جسور و جلو و بدهنم. ببخشید. من امروز یه زن گاوم.
زندگی به تنهایی اونقدر سخت هست که آدم نگران خودش باشه و این صوبتا. اونجا که زندگی بهتر میگه اگر تو چنین کنی برای دیگری خطر از بین میره یا اگر تو چنین کنی فلانی با خیال راحت تری زندگی خواهد کرد. اگر تو فلان کار کنی دیگری آسوده خواهد شد . اگر ...... فلانی به زن کی برمیگردد.
من زندگیم همیشه شرطی بوده. بله اگر تو اگر تو من همیشه باید کاری میکردم به بقیه گوش میدادم مشورت میدادم. الان آدم خوبی برای مشورت نیستم . الان تو سنی که نباید مهم نمیکشه به چیزهای طولانی و عمیق فکر کنم. همچنان آدما ولم نمیکنن. نمیدونم چه اما حس میکنم همچنان دارم برای بقیه زندگی میکنم به هر نحوی.
یاد پارسال افتادم که م.د سر ماجرای کار به ذهنم فشار می آورد.همون موقع که خودم شاغل بودن نمیدونم کجا نوشتم.
امروز یه مصاحبه رفته بودم که طرف بیست بار ازم پرسید وضعیت تأهل بعد ازم پرسید با پرومادر زندگی میکنید. علاوه بر ضمینت های معمول ازم ضمانت مسکنی خواست. خب من بیست سالم که نیست عزیزم. این مدل ضمبنت از کسایی که ممکنه تنها از جایی بیخبر زندگیکنن میگیرن. مردم تو مخ میرم بخدا.
من تو این سن خودم میتونم تنها هم باشم اصلا به تو چه.تازه حتی از زیر بیست ها هم اگه مشکوک باشن میگیرن. من الان خودم تو سن سرپرست شدن هستم.
اصلا مگه چقدر حقوق و مزایا داری که میخوای اینقدر خط کشی کنی گاو؟!
سر این واقعا بهم ریختم و دیگه جایی نرفتم.
ضعف و احساسات بد اینروزهایم خیلی احساس لجن پارس است. نمیتوانم بگویم تیر خوردم. نمیدانم چرا این لفظ مدتی به جانم افتاده. اولین بار برای قبولی های ارشد به زبانم افتاد و بعد هم برای یک پوزیشن تحصیلی که برایش تلاش نکردن و آدمهای مختلف که میشناختتم قبول شدند.
اونروز اولین بار بود که اینو نوشتم. موقعی که دردم میگرفت هم ننوشتم.
من از این شب های این شکلی بسیار بیزارم. روزها و شب هایی که با دراماتیک بازی های دراما کویین کنار می آیم علاوه بر آنکه چیزهایی وجود دارند که دارند از درون مرا میکشند.
بعد از بازگشت از مصلحانه های تخمی خوایم نمیرفت و استرس کف پاهایم را مورد عنایت قرار داده بود بعد دراما کویین اومد بالای سرم و باقی ماجرا. داستان خوردن شیرینی جات.
اینروزا بخاطر داستان های زیادی هرچیزی میتونه دراما بشه توی خونه ما.
نمیتونم ابراز کنم که گرما حال بدمو چقدر بیشتر تشدید میکنه.حالا نفسان نمیاد و دارم فکر میکنم چقدر زندگی سختمه.
اینجوری که آخر شب مزاحم تلفنی ای که اسممو میدونست اعصابمو بهم ریخت.
بعد فهمیدم یکی از کارکنای جایی بود که دو سه روز کار کردم.
خلاصه خیلی چیزا خیلی چیزا داره آزارم میده.
آزار میره تو نفسم و حس میکنم دارم خفه میشم.
از وسواس فکری به وسواس عملی یا برعکس.
احساس میکنم با دست زدنذبه کتاب های کتابخانه دستم میخارد. امروز عطش نوشتن دارم و فردا که از خواب بیدار شوم حتی یادم نم آید چقدر هزار کلمه در سرم میچرخد.یادم میرود بیان استیصال را دوست دارم. نه یادم می ماند که حالم از منتظر بی تر تی ماندن بهم میخورد.از زن هایی که در مترو مثل یک آپارتمان نشین نفهم در ساختمان رفتار میکنند. امروز واقعا کفری شدم. زنی که دست هایش خیس عرق بود دوستاش خورد به دستم و تمام مسیر با وجود بودن جا روی کله من بود . انگار سوار ترن بود. ساعت دوازده خوابم گرفت اما نخوابیدم و حالا معلوم نیست کی بخوابم و از اونور. این روزا..... بسه. چی بنویسم؟
مگه یه بار همه اینا رو ندیده بودی؟چرا باورت نمیشه؟
احساس میکردم بدنم پوستم گرمه و این از یه استرس می اومد. اونقدر مضطرب که صبح زدم بیرون. بی حوصله بودم و گرم بودم و کم مونده بود خفه بشم.
خب خب خسته ام.
این رنج بزرگیه تو هنوز ترس های قدیمی میتونه براحتی زندگیتو خراب کنه میتونه یادت بیاره بببین فلان مشکل همیشه هست.
طعم نودل مرغ مارکی که دوست ندارم تو دهنمه.
نمیدونم چیکار میکنم.
یعنی برم سریال آقای خدمات مستقل بببینم؟؟؟
حالا تو بیا و بگو زندگی زیباست. باید بنویسم صبح جمعه? خوب معلومه دربند و درکه و صبحانه شاهانه و بعد قلیون و ولگردیو خرید و بستنی و ....
نه صبح جمعه در تهران از خواب بیدار میشوم. تشویشی که سال ها در معده ام حس میکردم دوباره احساس میکنم این حس تا بالای مری ام می آید بالاتر روی گلو. اصلا می آید تا به این نقطه برسد. خودش میداند نباید تا اینجا بیاید نباید تا دهانم بیاید. اما میآید و می آید.
صبح جمعه هنوز صبحانه نخورده ام. دوست داشتم به کافه مورد علاقه ام بروم و احتمالا املت بخورم تمام دوشب اخیر در رختخواب علت زدم. دیشب بانوی من جین را دیدم و احتمالا پنج خوابم رفت. جالبه تا شب قبلیش کهه میرفتم ک.م تا دو میخوابیدم.بله چیزهایی هست که راحت لهت میکنه.
این حس این سوراخی که ازش گزیده شدی. مال هفت هشت سال پیشه. میبینی حتی تک تک سلول هات متوجه برگشتن این حس شدن.
عجیبه تا الان باید اونقدر بزرگ شده باشی که این حس به تهمت باشه اما نیست تو ضعیف تر از قبل شدی. پوستت نازک شده. خسته ای. باب میاد زندگی نکردی.
از خواب بیدار میشوم. هوا گرم است هوای گرم صحراگونه. باید بروم بیرون اما خالم خوب نیست و مطمئنم که گرما مگسی ام میکند.
حالا من نشسته ام و میدانم کسی که اینجا بلند نشود و سکون کند ممکن است تمام شود.
حالم خوب نیست. از قهوه صبح بگیر. تمام دیشب حرفی که ح از طریق هو گفته بود یادم میاومد و از خواب میپریدم. بد خوابیدم. بعد اون قهوه کذایی جونم داشت درمی اومدو با تن ماهی ناهار گونه دخلم اومد. اینجوری که نفسم گرفت و از وسط یوگا حس بگاییو تجربه کردم.
دراما اخرشب هم که تا من مسواک کردم تو دهنم مامانم پرید دستشویی.
این زن خسته نمیشه از کاراش.
پشت گوشام قسمت بالایی دودو میزنه.حالم خوب که نه معمولی بود در آخر کارآموزی بود. نمیدونم چقدر اوکی شدم اما خب. کاش فردا خونه نبودم. صدای هواپز و وزوز سبب زمینی هوایی که سرسری مرینیت شده و از اونور صدای ظرف ها. پریشب که با مامانم سر جای الوئه چرا و اینکه بی دلیل اومد دنبالم و مضطربم کرد بحثم شد. حالا خیلی خیلی داغون ترم من. امروز دوست داشتم فقط بخوابم اما خوابم نمیره از استرس بعد از اتفاق های زنگ به هو. خب این آخرشه. همه چیز های مختلف داره به آخرین نقطه میرسه. بعد این همه چیز فرق میکنه. یا همه چی درست میشه یا طوری به گام میره که تمام.
مامان من ازت متنفرم.
چون اون ظزف تخمی الوئه چرا سرکه ای بود و چونکه امروز تو خستگی که از .ک.م. برمیگشتم شب مجبورم کردی بدوبدو بیام سرچهارررته چون تو اومدی دنبالم.
مامان من و تو زیر یه سقف میترکیم.