از وسواس فکری به وسواس عملی یا برعکس.
احساس میکنم با دست زدنذبه کتاب های کتابخانه دستم میخارد. امروز عطش نوشتن دارم و فردا که از خواب بیدار شوم حتی یادم نم آید چقدر هزار کلمه در سرم میچرخد.یادم میرود بیان استیصال را دوست دارم. نه یادم می ماند که حالم از منتظر بی تر تی ماندن بهم میخورد.از زن هایی که در مترو مثل یک آپارتمان نشین نفهم در ساختمان رفتار میکنند. امروز واقعا کفری شدم. زنی که دست هایش خیس عرق بود دوستاش خورد به دستم و تمام مسیر با وجود بودن جا روی کله من بود . انگار سوار ترن بود. ساعت دوازده خوابم گرفت اما نخوابیدم و حالا معلوم نیست کی بخوابم و از اونور. این روزا..... بسه. چی بنویسم؟