حالم خوب نیست. از قهوه صبح بگیر. تمام دیشب حرفی که ح از طریق هو گفته بود یادم میاومد و از خواب میپریدم. بد خوابیدم. بعد اون قهوه کذایی جونم داشت درمی اومدو با تن ماهی ناهار گونه دخلم اومد. اینجوری که نفسم گرفت و از وسط یوگا حس بگاییو تجربه کردم.
دراما اخرشب هم که تا من مسواک کردم تو دهنم مامانم پرید دستشویی.
این زن خسته نمیشه از کاراش.