ضعف و احساسات بد اینروزهایم خیلی احساس لجن پارس است. نمیتوانم بگویم تیر خوردم. نمیدانم چرا این لفظ مدتی به جانم افتاده‌‌. اولین بار برای قبولی های ارشد به زبانم افتاد و بعد هم برای یک پوزیشن تحصیلی که برایش تلاش نکردن و آدمهای مختلف که می‌شناختتم قبول شدند.

اونروز اولین بار بود که اینو نوشتم. موقعی که دردم می‌گرفت هم ننوشتم.

من از این شب های این شکلی بسیار بیزارم. روزها و شب هایی که با دراماتیک بازی های دراما کویین کنار می آیم علاوه بر آنکه چیزهایی وجود دارند که دارند از درون مرا می‌کشند.

بعد از بازگشت از مصلحانه های تخمی خوایم نمی‌رفت و استرس کف پاهایم را مورد عنایت قرار داده بود بعد دراما کویین اومد بالای سرم و باقی ماجرا. داستان خوردن شیرینی جات.

اینروزا بخاطر داستان های زیادی هرچیزی می‌تونه دراما بشه توی خونه ما.

نمیتونم ابراز کنم که گرما حال بدمو چقدر بیشتر تشدید می‌کنه.حالا نفسان نمیاد و دارم فکر میکنم چقدر زندگی‌ سختمه.

اینجوری که آخر شب مزاحم تلفنی ای که اسممو میدونست اعصابمو بهم ریخت.

بعد فهمیدم یکی از کارکنای جایی بود که دو سه روز کار کردم.

خلاصه خیلی چیزا خیلی چیزا داره آزارم میده.

آزار می‌ره تو نفسم و حس میکنم دارم خفه میشم.

+ تاريخ سه شنبه ۱۴۰۳/۰۵/۰۹ساعت 2:5 به قلم خانوم ساکورا |