حالا تو بیا و بگو زندگی زیباست. باید بنویسم صبح جمعه? خوب معلومه دربند و درکه و صبحانه شاهانه و بعد قلیون و ولگردیو خرید و بستنی و ....
نه صبح جمعه در تهران از خواب بیدار میشوم. تشویشی که سال ها در معده ام حس میکردم دوباره احساس میکنم این حس تا بالای مری ام می آید بالاتر روی گلو. اصلا می آید تا به این نقطه برسد. خودش میداند نباید تا اینجا بیاید نباید تا دهانم بیاید. اما میآید و می آید.
صبح جمعه هنوز صبحانه نخورده ام. دوست داشتم به کافه مورد علاقه ام بروم و احتمالا املت بخورم تمام دوشب اخیر در رختخواب علت زدم. دیشب بانوی من جین را دیدم و احتمالا پنج خوابم رفت. جالبه تا شب قبلیش کهه میرفتم ک.م تا دو میخوابیدم.بله چیزهایی هست که راحت لهت میکنه.
این حس این سوراخی که ازش گزیده شدی. مال هفت هشت سال پیشه. میبینی حتی تک تک سلول هات متوجه برگشتن این حس شدن.
عجیبه تا الان باید اونقدر بزرگ شده باشی که این حس به تهمت باشه اما نیست تو ضعیف تر از قبل شدی. پوستت نازک شده. خسته ای. باب میاد زندگی نکردی.
از خواب بیدار میشوم. هوا گرم است هوای گرم صحراگونه. باید بروم بیرون اما خالم خوب نیست و مطمئنم که گرما مگسی ام میکند.
حالا من نشسته ام و میدانم کسی که اینجا بلند نشود و سکون کند ممکن است تمام شود.