معدم می‌سوزه. امروز بعد اینکه اینجا پست گذاشتم یه سری وب خوندم یکیشون یه دختری درست تو سن من و چقدر موفق و اوکی و خوشحال خواستم براش کامنت بزارم اما بسته بود حوالی عصر باید جایی میرفتم و نرفتم و از راه پله ها برگشتم حالم بد بود و حس کردم فشارک افتاده و مامانم با وسایل ناهار. رفته بود دوباره خرید. غذا ترش و تخمی بود. حالم بده. نمی‌دونم باید چیکار کنم برای چیزی که نمی‌دونم باید چیکار کنم. زندگی بدون جهت گیری میشه زندگی توی تمام این ده سال یعنی باد منو ببر من مقصد ندارم احساس میکنم مدام با تهوع دریایی مواجهه ام در خشکی زمین.

+ تاريخ یکشنبه ۱۴۰۳/۰۵/۲۱ساعت 21:23 به قلم خانوم ساکورا |