زندگی من کجا میگذرد
روی عرشه کشتی،پشت پنجره قطار,زیر شکوفه ها،میان سرمای محوی که منتظر آغوشی گرم،در غار های پرنور،واقعا چه جاهای خوبی زندگی میکنم.نه خوب بهتر که پشت یک میز اداری نیستم که دست با تو را در یک رستوران بگذرانم.نه این دیت هیجان خاصی ایجاد نمیکند عزیزم.دیت بهتر نیست خلاقیت های تو را شکوفا کند و از صبح روز کاری فردا تو را جای بگذارد و صبحانه را در دورترین جای ممکن میل کنی.هنوز آن در را پیدا نکرده ای؟دری که رو به کشور مورد علاقه آن بازمیشود درست مثل سریال گابلین.پس بگو تو کجا زندگی میکنی در موهای دماغ یک رییس خشمگین یا در کتابی که زیر شارژر گذاشته ام.عزیزم اینگونه که نمیشود کمی بیا نزدیک جاهایی که من زندگی میکنم.تو را فردا میبینم لای کتابی که شروع کرده ام شاید در کتابخانه تاریکی که زود تعطیل میشود.بهرحال من از تصور دیدن تو در قطار پشت این میز اداری لب هایش را میگزم و این یعنی من خود را از دست داده ام.
الان داشتم فکر میکردم مثلا اگر کسی اینجا رو کامل بخونه فکر میکنه من کیم و چقدر واردات قلبم بالاست.کاش اینطور بود.من عبوسم.