باز همه چیز حس غیر واقعی بودن شدیدی بهم داده. تو این چندسال اخیر خیلی این حسو داشتم که مثلاً پنج شیش سالی که اواخر گذروندم الکیه. حتی خوب حتی بد. انگار که واقعا اینجا نیستم که انگار مثلا دورم یه لایه حبابه.
امروز یکی گفت پنج شیش سال از کرونا گذشته و من مبهوت بودم آیا برای اینه که کار خاصی نکردم؟یا همه اینا توههمه. چرا این حس انگار واقعیه به دورم نگاه میکنم حتی مشکلاتم که همیشه خیلی واقعی بنظرم میاد هم الکی بنظرم میاد.
حس میکنم این میتونه اونقدر قوی باشه که اختلال باشه.گاهی حس میکنم ذهنم یارای قبول کردن اینکه این منم این من آلانی منم نداره برای همین تن به تیم احوال میده.
امروز از صدای یه ریلز شروع شد از سریال اجوشی که دیگه نیست. خب اول فکر کردم خاطرات اون چند سال قبل کرونا برام کمرنگ انگار خاطرات یه آدم دیگست. اون دوران بهتریکه داشتم مدام فکر میکردم نه من نمیتونم اونا باشم چرا قبلا درسخواندن بیرون رفتن خوب بودن خریدن همه فعل ها یه طور دیگه بود برام. چرا همه چیز غبار داره برام.
اتفاقی که امروز افتاد حالا حس میکنم دوران خاکستری بعد از کرونا هم من نبودم انگار این که الآنم واقعا سال های قبلی ن زده و نمیدونه انگار تازه اومده اونم تو مفلوک نرین حالتم.
نمیدونم نصف شب همه اینا ترسناک و احمقانه بنظرم میاد.
یه جا دیگه هم یه آهنگ ازیکیتز سریال ها که پوران خاکستری دیدم منو به این حال انداخت. اون موقع ها فکر میکزدم میتونم خودم نجات بدم و چشم وا کنم و ببینم تو آرزوم دارم راه میرم.
ناراحت و شکسته ام. حتی همین حالا میدونم باید فردا بیدار شم اما حسمیکنم همه اینا الکیه.