وقتی غمگینم بهتر می‌نویسم. یعنی برای نوشتن باید غمگین باشم؟یا اون نوریباشم که از سقف دالون های بزار میپاشه. چی باشم خوبه؟تو بگو چی باشم؟تو سن عشق و عاشقی درگیر خود زندگی هستم.تو این نقطه که فکر میکنم من الان اون من پارسال و پنج سال پیشنیست و. وای اون که میگه شش سال یک‌بار سلول ها جایگزین میشن نه من چیزی فرارتر از این داستانم.

بعد یادم میاد که توی بیست سالگی موقعی که خوب می‌نوشتم نگران بودم روزی برسه که این فعلیم نباشم. غمگین و پناه بر سکو های مسجد شاه میبرم از شلوغی بازار.

اصلا بیاین راجب بازار بنویسم و بخونید.

از مترو سوار شدن در شلوغی کفری میشوم اما ساعت را طوری تنظیم میکنم که ظهر بروم و برگردم. خوش‌بختانه خلوت تر از عصرهای تخمی کارمندی هست. بی ار تی مربوطه جمع شده. گوله میشم تو مترو. وقتی امام خمینی بودم یه آن دوباره تو زمان گم شدم حس میکنم مهم کم آورده دیگه نمیتونه این همه چیز تحمل کنه و در عین حال امیدار باشه. حتی اونقدری گم بودم او مترو امام که نشان باز کردم و دیدم زده اوووم دو کیلومتر و گفتم وا چرا زده دومتر مگه کمتر نبود بعد گفتم آها اون پکنزده خرداد بود که. بعد بطرز ابلحانه ای فکر میکنم نباید پیاده میشدم از بس که سوار این خط نشدم سالها. شاید عادیه. بهرحال رسیدم و نشان تنها کفایت نکرد مجبور بودم مدام آدرس بپرسم. شلوغی و ازدحام مورد علاقم نیست و خلاصه به مقصد رسیدم و متوجه شدم که اون چیز گرونه اینجا هم بهرحال چرخ زدم و سعی کردم خورده ریز مچنخرم بازم چندتا وسیع کوچلو خریدم و فروشنده اش که یه دختر مو مشکی بود تو مخم رفت که وای من سرم شلوغه. تصمیم گرفتم برم پله نوروز هان شاید ارزون تر پیدا کنم حتی زنگ زدم اما از وسط راه برگشتم چون پانزده تومان فرق داشت.....حالا بقیش برا بعد

+ تاريخ پنجشنبه ۱۴۰۳/۰۸/۱۷ساعت 2:10 به قلم خانوم ساکورا |