بهتره از سلیمی تشکر کنیم که وقتی مینوازه من میخونم من میخونم و مینویسم از امروز
این قسمت کاش دست هایم نلرزد
حالا میدونم در لیوان باریک چای نبات قایم میشوم لیوان هم باریک است هم دفرمه دست و پاهایم حس آزرده ای پیدا میکند همانطور که در رختخواب دفرمه میخوابم کنار دیوار سرد میخوابم صورتم دست هایم و انگشت پاهایم مماس دیوار میخوابند.
حالا میدونم توی لیوان چای نبات و اشک های من با نخ نبات قاطی میشود نه نگو که تلخ میشود. لیوان را تکان میدهم شاید بشکند. تقلا هایم جواب نمیدهد فکر میکنم در زندگیم تقلا هیچ وقت جواب نداده تلاش هم. لیوان را تکان میدهم.
اصلا بگذار در شهر اشباح بیدار شوم و خوک ها مرا بنوشند و آقای بی چهره رویم کراش بزند.
اصلا بگذار یکبار دیگر لیوان را تکان یذهم. من همیشه در لیوان بودم همیشه هستم هربار که سرم را از لیوان بیرون آوردم هواپیماها برای نجاتم نیامدند.
در لیوان کز میکنم دیگر لیوان را تکان نمیدهم.
گرمای نبات آب میشود و دور تنم را مثل چسب به هم میچسباند.
حالا دیکر فرقی ندارد لیوان را تکان بدهم یا نه.
مثل یک آدم بند انگشتی میدوم میدانم همه این ها در خیال است.
آه خیال کوچکم دلم برایت میسوزد
خودکار ابری صورتسو مداد نوکی مشکی ببعی را توی جامدادی خرس سفید قطبی گذاشته بودم. بعد گریه نکردم که چرا این آیکان فعال فایده نداشته بجایش وقتی نودل خوردم دهانم سوخت. گریه ام. نمی آید. واقعا برای چیزهای ساده دیگر گریه ام نمی آید. پرخوری عصبی کم بند انگشتی را تبدیل به غذا کرد و پوست زیر انگشت اشاره ام را با جعبه هندزفری بریدم به اندازه اول زایمان زنی خون آمد.
قورباغهای که خوردم بالا آوردم.
خودم را بالا آوردم.
همچنان سلیمی مینوازد.
گریه نمیکند.
انگار از زندگی واقعا بدم می آید.
حتی دوست ندارم بهش فحش دهم.
میدانی وقتی یکبار دل درد میگیری عجیب است دفعه دوم مداوا مهم این سوم و چهارم هم
دفعه دهم رها کردن واجب است.
زندگی من مدت هاست به مرحله دهم رسیده
به درون لیوان چای برمیگردم از پشت شیشه خیال میکنم لب های تو به لیوان چسبیده
آن ها را میبوسم.
به خواب میروم.
مرحله یازدهمی وجود ندارد.
چای نبات من مسموم است.
ایده خوبی بود شیرینی شدیدی که مسموم است.