اون عصر یادته؟
بیسکوییت ترد دستت بود کلاس اول یا دوم بودی با مامان سوار تاکسی شدی لباس فرم آبی تنت بود.مدرسه بعدازظهری بودی.تو ماشین فکر میگزدب میآید بیسکوییت بخوری. رو پای مامان نشسته بودی همیشه تا اپن سالها کرایه جدا نمیدادن برات.
عصر ماه رمضون.
حالا پرت شو همینجا.
سردم نیست پاهامو چسبوندن به بخاری
غمگینم به این فکر میکنم
گاهی تنها گزینه رو میز نبودنه!
و به حرف های م. فکر میکنم ارهما تنها چیزایی هستیم که تو داری.