صبح چه صبحی بود صبح حرفای مونده تو گلوم و حس بد. از استرس خواب موندن زود بیدار شدم شب سردی بود از قضا گلوم و بدونم درد گرفته بود انگار زیر بارون مونده باشم.
نمیدونستم برم کافی نت تا پرینت انجام بدم یا نه. تو خواب فکر کردم نرم و برم کافه اما رفتم. من همیشه وقتی حس خوبی ندارم انجامش میدم بازم.
اونجا خوب بود اما وقتی اومدم خونه مردد شدم.
برگشتنی کاپوچینو خوردم و باریستایی که میدونه چی میخورم نیود بنابراین یه اشغال خوردم دوتا سیگار انبه کشیدم بدون اینکه دکمه هاشو بترکونم.
برای همین دهنم بیشتر بوی اشغال گرفت اما کیفم بوی انبه.
اومدم خونه و رفتم حمام.
بعد قهوه هایپرم نکرد و شد سرگیجه و تهوع و انفجار درونی شد اورتینک.
بعد که فکر کردم دیگه این جا نمیرم برای قهوه.
حالا هوا ابریه و با کلاه و پلیور میخوابم.
همه چیز زجراوره.
امروز فیلم دوستداشتنی دیدم فقط نمیتونم بفهمم اون آخر چیشد جاییکه زن دستشو دراز کرد.
بعد اینکه قسمت آخر ال داوود هم دیدم و گریم گرفت.
عالیه یه گاوی همین الان رفته حمام
قدر روزهایی که ساختمون خلوت بود ندونستیم.
تماس فرت